تبليغاتX
فرشید جوانبخش
روزگار اگر روزگار ماست هیچ احوالی از حال من نپرس...نه زنگی بزن نه خطی بنویس..نه نامه ای بفرست..زندانی نیستم..بیمارستان نیستم..خانه نشین و خاموش نیستم..پس زنده ام هنوز!..حالا برو..می خواهم بخوابم...می خواهم به خوبی های همین شب و روز همیشه بیندیشم.....ما زنده ایم هنوز..صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم...شب ها خسته به خانه بر می گردیم..کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای..کسی به ما نمی گوید اسمت چیست..کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسا یه ات چند است...اصلآ چرا زنده ای هنوز!..کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد..ما خوش بخت ا یم دوست من...حالا برو ...می خواهم بخوابم...فقط بخوابم

 

 طعمه از نگاه تو بر می دارند

 این سمت های در آهویت

 وقتی به گرگ آلوده اند      درمسیر

 چشم ها      از اندام تو بر می دارند

 از تو اما

 جز خیالی گرسنه در آرواره ها  نمی ماند

 حالا که در فکرها می دوی

 و رنگ از اندام روح بر می داری

 خوب می دانی

 که آرواره ها 

 تنها به تکه های تو فکر می کنند

 از تو اما چیزی نمی ماند

 جز خیالی گرسنه در مسیر

 و زیبایی درست همان جاست 

 وقتی که پنهان می کنی

 مثل کسی که در خودش ناپدید می شود

 از تو چیزی نمی ماند

 جز جای چشم های نیلی ات

 بر دلی که دریاست     

 و نهنگ ها در خودش دارد

 /با میل غریب خودکشی در هر سطر    

 به ساحلی که نیست خیره ام هنوز /

 از تو اما

 جز خیالی گرسنه درآرواره ها

 چیزی نمی ماند

 در مسیر چشم ها

 

2  86/05/15    فرشید جوانبخش  | 

 
periodical blog . farshid javanbakhsh