تبليغاتX
فرشید جوانبخش
روزگار اگر روزگار ماست هیچ احوالی از حال من نپرس...نه زنگی بزن نه خطی بنویس..نه نامه ای بفرست..زندانی نیستم..بیمارستان نیستم..خانه نشین و خاموش نیستم..پس زنده ام هنوز!..حالا برو..می خواهم بخوابم...می خواهم به خوبی های همین شب و روز همیشه بیندیشم.....ما زنده ایم هنوز..صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم...شب ها خسته به خانه بر می گردیم..کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای..کسی به ما نمی گوید اسمت چیست..کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسا یه ات چند است...اصلآ چرا زنده ای هنوز!..کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد..ما خوش بخت ا یم دوست من...حالا برو ...می خواهم بخوابم...فقط بخوابم
 چهار اپیزودی

 

 (۱)

چهره ها برهوتی غریبه اند

و تا چشم کار می کند

حوالی هیچ حرفی مشخص نیست

تنها کلمات قول همکاری داده اند

(۲)

 مثل همیشه می گذرد

و هنوز

حدس حالتی

که در دست های تو می گیرم

کار آسانی نیست

این طور که پیش می رود

من شبیه هیچ کسی نخواهم  بود

(۳)

می گو یند عوض شده ای

نکند کسی به تصویر من دست زده باشد

(۴)

این چهره ی من است

کمی پیر شده ام

مثل لشگری

که از کشیده ی یک سرباز

 شکست خورده باشد 

 

2  85/12/01    فرشید جوانبخش  | 

 
periodical blog . farshid javanbakhsh