تبليغاتX
فرشید جوانبخش
روزگار اگر روزگار ماست هیچ احوالی از حال من نپرس...نه زنگی بزن نه خطی بنویس..نه نامه ای بفرست..زندانی نیستم..بیمارستان نیستم..خانه نشین و خاموش نیستم..پس زنده ام هنوز!..حالا برو..می خواهم بخوابم...می خواهم به خوبی های همین شب و روز همیشه بیندیشم.....ما زنده ایم هنوز..صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم...شب ها خسته به خانه بر می گردیم..کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای..کسی به ما نمی گوید اسمت چیست..کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسا یه ات چند است...اصلآ چرا زنده ای هنوز!..کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد..ما خوش بخت ا یم دوست من...حالا برو ...می خواهم بخوابم...فقط بخوابم
                                       

در ادامه ی هم

به دنبال چه می گردیم ؟

وقتی

در التهاب مشکوک باد

پاییز دست هایمان را

نمی فهمیم

ما که آسان تر از  درخت

همه چیزمان را از دست می دهیم

و همیشه فکر می کنیم

قرار آسان خوشبختی  را

بر مداری اتفاقی  گذاشته اند

                                                              

2  85/08/07    فرشید جوانبخش  | 

 
periodical blog . farshid javanbakhsh