تبليغاتX
فرشید جوانبخش
روزگار اگر روزگار ماست هیچ احوالی از حال من نپرس...نه زنگی بزن نه خطی بنویس..نه نامه ای بفرست..زندانی نیستم..بیمارستان نیستم..خانه نشین و خاموش نیستم..پس زنده ام هنوز!..حالا برو..می خواهم بخوابم...می خواهم به خوبی های همین شب و روز همیشه بیندیشم.....ما زنده ایم هنوز..صبح ها خسته از خواب بر می خیزیم...شب ها خسته به خانه بر می گردیم..کسی به ما نمی گوید دست و رویت را کجا شسته ای..کسی به ما نمی گوید اسمت چیست..کسی از ما نمی پرسد شماره ی کفش همسا یه ات چند است...اصلآ چرا زنده ای هنوز!..کسی کاری به کلمات مخفی ما ندارد..ما خوش بخت ا یم دوست من...حالا برو ...می خواهم بخوابم...فقط بخوابم

                       

                                       

                                            نامه ای به یک دوست باشرف !

                         

انتظار فاجعه می آفریند وقتی که نمی توانی در مرزهای خودت حتی کسی باشی .انگار نطفه ی همیشگی حقارت در دامان چنین سقوطی بسته می شود .عقب نشینی از مرزهای کسی که می توانست خودش باشد یا دست کم آرزوی بودنش را می کرد . کمتر شدن وبی تردید سرانجام رانده گی به آب های  فراموشی در تلاطم و تلاش  برای تحقق آن  .تلاشی که تو را در آب های دورتری شناور خواهد کرد و  سرانجام سلب تماشای تو حتی از آن چه در ذهن ، از خود می پنداشی... سلب همه چیز ..حتی دیدن خودت از دور و در جمع افرادی معمولی که دوست دارند زندگی کنند . بی همه ی بلند پروازی ها و جسارت های دور ...

زخم های عمیق در روابط عمیق شکل می گیرند و عفونت های عمیق در صدمات ناشی از همین روابط . طبعآ معاشرت ساده ی بی خطر در لوای چند دروغ ساده ی ایرانی مثل : دورت بگردم ..نوکرتم..می خوامت..خیلی گلی  ..مولد چنین زخم هایی نخواهد بود ..هر چند به خرج نشستن چند دقیقه ای و صرف چای و وعده های توخالی  ، مدتی در اعجاز و صمیمیت واژه ها ، منگ تا خانه رفته ایم و شعر خواندیم ، با این همه ما خود این دروغ را درک کرده ایم  و باز سرمایه های گران عاطفی را در راه چنین خزعبلاتی خرج می کنیم ... همچنانی که در معرض حملات کوتاه مدت این تعارفات در امان نیستیم...باری که چنین تعارفاتی حمل بر تظاهرشان ما را چنان فریفته ی خود می کنند که گویی در آن لحظه ی کذایی آنی ، خود را در میان و در دیگری حس می کنیم ..حالی که تنها واژه ای است که بر ما حمله ور شده است و باری که بر آن محتمل شده دروغی بیش نیست...باید به این نکته نیز توجه وافر شود که یکی از بزرگترین انشعابات جو زدگی در نزد جامعه ی ایرانی تبلور همین حمله شد ..طبعی در ذائقه ی ایرانی که حتی تاریخ به هم زد ..مثلا شاه مرحوم که چکی از همین حملات نوش جان کرد و سقط شد...بهتر !

 

آن که لاف عقل در منظری که من می نگرم می زند چرا دیده وچه را دیده ؟ یا به چه چیز مشغول تماشاست ، هنگامه ای که اهل من می گوییم دیده ایم . شکست دوباره ی ما هر آینه نزدیک می شود ، مگر به مرگ پایانی بر آن رتبه یابد و خلاص ما در آن حاجت شود . فریب مکرر ما عنقریب است که حاصل شود و دست های ما دوباره مطرود نمک لطف و ریشه  های مشتق انسان ..انسانی که شاملوش آرزو بود و نشد ...

طرز بودن ما ..طرز عمیق ما بر پهنه ی  اقیانوسی ..انگار که مردی در اعماق چشم هاش به بستر خود اعتراف می کند و عده ای از جسارت آن ارتفاع به زمین زیر پایشان طفره می روند .. و جرآت اعترافشان نیست که در آن پهنا چه دیده اند ..به یمنی که خطر بر ایشان دست می دهد سر به گریبان فرو برده و در محیط کوچک خود لباس نا امنی از تن دریغ می کنند...تنی که یارای آن خطر نیست..یارای صمیمیت و حسن انتخاب در گذاره های بلند دوستت دارم...دوستت دارم..تو وجودشو نداشتی آقا !

 

به جوانب هر شیار تاریک قسم

آن ها که پخته ی همین حملات اند

چند باری از نیش مار مرحوم شده اند

سپس به جانب احتیاط

دست در سوراخ دیگری فرو برده

و قدم به سرسرای دوباره می گذارند

راستی تا یادم نرفته است

دست ها هنوز همان دست ها

و سوراخ ها همان سوراخ

نیش مرا نیز به اضافات این دلهره اضافه کن

به این جای شعر که رسیدیم

انگار کودکی دست در بینی اش فرو برده است

و شماره ی 110 را می گیرد

حالاست که از این شعر فرار کنم

برایت متاسفم که در تو

انگشت تنها صداست که می ماند !

2  87/09/03    فرشید جوانبخش  | 

او روزی از کنار چیزها

به کناره های دیگری خواهد رفت

از مارکی    ته یک کفش

به نور لامپ سبزی فروشی

و احتمالا از آن جا

به زنگوله ای بر گردن بزغاله ها

او کنار شما را دوست دارد

و احتمالا  روزی با شما در آن محل

قرار ملاقاتی عاشقانه را ترتیب خواهد داد

وقتی در کنفرانسی مشغول سخنرانی هستید

او برق کفش شما خواهد بود

و یا در  گره ی  کراواتتان  پنهان خواهد شد

او در جداره ها و کنار ها

صمیمانه به حضار  لبخند میزند

و با شما عکس یادگاری  می اندازد

و هنگامی که تو را در جریان یک توطئه

بی رحمانه ترور می کنند

با روزنامه ها و مردم  مصاحبه می کند

و تو را به اسم کوچکت  صدا خواهد زد

و از جزئیات  تو به مردم خواهد گفت

مادامی که تکرار می کند:  من بودم   من بودم   من بودم

آن گاه عده ای از کناره ی چیزها

به کنار او خواهند رفت

و در  گره ی  کراواتش پنهان خواهند شد

و در فرصتی مناسب 

 او را خفه خواهند کرد

 

حرف هایش که تمام شد

آهی کشید و به لبخند یک هنرپیشه رفت

روی پوستری که کودکی آن را پاره می کرد

 

2  87/05/05    فرشید جوانبخش  | 

حالا هنوز

بر تن هر ترانه   قامتی ممنوع  و دلی نگران ست

که آیا

در اندام منتظر یک مسافر چه خواهد شد ؟

که آیا در تنی به شب آلوده

و در جهانی که آسمان دیر می کند

پرنده در کدام  رگ از راه می رسد با شراب ؟

 

آن روز

آن روزهای خوب 

 در احتمال پرواز بودیم

که به بال های کبوتر ریختیم و

                                  آسمان را محاصره کردیم

چیزی به ماه نمانده بود

که میلی از دست ها عقب نشینی کرد و رفت

ما به عقب برگشتیم و نگاه کردیم

که چگونه تعادلی از بال هایمان می گریخت

و چقدر تحمل مرگ همه چیز

از دور آسان تر است

وقتی حتی در سینه

                از همه چیز شکست می خوری

 

حالا هنوز در تنی به شب آلوده

کسی جای خالیش را نشان می دهد

و در شکاف های تاریکش

آسمان برای همیشه دیر کرده است

و دیگر چه فرق می کند

تحرک عضوی زنده   در تاریک

وقتی در سیاه

همه چیز با هم برابر است

چگونه در هر ورطه

عده ای به تماشای تو اعتراف می کنند

تو را که در خودت

                          نا پدید شده ای با رنگ هات

ما اینجا تکانی نمی خوریم

یا کسی تکانمان نمی دهد

چقدر احتمال تجزیه می رود

وقتی تو از راه  نمی رسی

وقتی در هیچ رگی از راه نمی رسد با شراب

پرنده ای که آن روز

                           در سینه هایمان شکست خورد


                                    www.javanbakhsh.blogspot.com
2  87/02/31    فرشید جوانبخش  | 

تو شکل   در آن جا  داری

که مرزها

در تیرگی نمی میرند

خیال خانه

در دست های تو امن است

و با پیرامون تو  بر همه چیز 

 امشب

آرام تر خوابیده ام

ابعاد 

به تیرگی نمی بازند

وقتی که تا صبح

بیدار نشسته ای   در خطوط

2  86/09/20    فرشید جوانبخش  | 

اگر  مثل دریچه

با روبروی تو نیستم  

و جز تیرگی  در حفره هام

چیزی ندارم  با نگاه

اما مثل تو غمگینم

و وقت سقوط 

تنها به دیواره های خودم  چنگ میزنم

گلو در زمین کشیده ام

تا بشنوم

وقتی که حرف میزنی در دیواره هام

چاهم

و تنها در خودم درد می کنم

کوری که جز در ارتفاعی خودی

آه نمی کشم برای کسی

و صورت سیاهم

جز از اشک های تو

خیس نبوده هرگز

تنها با صدای تو 

وقتی که پیچیده ای با سلام

سنگ ها در من عاشقند

سنگ ها که در دیواره هایشان

آهسته حرف های تو را

تکرار می کنند  

در ارتفاعی  خودی

2  86/08/08    فرشید جوانبخش  | 

 
periodical blog . farshid javanbakhsh