تا نيمه هاي قلبت فرو رفته ام
مثل بمبي عمل نكرده
نه مي تواني از من بگذري
نه مي تواني به من دست بزني
روزي تمام اين شهر صداي مرا خواهد شنيد
مردم نيز به قلب تو مي آيند
و سراغ مرا از پيراهن خوني ات مي گيرند
مثل همين شعر
كه حالا سراغش آمده اند
آن وقت نه جرات خواندن داري
نه دل نخواندن !
بگو ، با شاعر كولي خاطره هات چه خواهي كرد
در صبح فراموشي
مسخره است
اعتماد نكردن به شيري
كه دلش گرسنه ي نگاهي نمي شود
شيري كه مسخره ي سيرك ها و حرف مردم شد
و كلمات
از نعره هاش گريختند
او كه آموخته بود
چگونه مي توان از آسماني ميله اي
كه روياي پرستوها را از آن ربوده اند
به آواز قناري ها نگاه كرد و
چيزي نشنيد
حتي به قدر شنيدن نامش
از دهان تو
و آن باور هميشه قديمي
كه شير ، شير است هنوز
مي دانم ، با گفتن اين حرف ها
خيلي ها از اين شعر فرار مي كنند اما
تو باور كن
اعتماد نكردن به شيري
كه قلبش را
به نگاه آهوي كوچكي باخته
مسخره است
چه دلي دارند
سنگ هاي كنار رودخانه
همه ي عمر
به رفتن آب نگاه مي كنند
اما دلشان
براي چيزي تنگ نمي شود
نه كسي برايشان نامه مي نويسد
نه دستي براي نوشتن دارند
تنها رويايشان
لگد سگي است شايد
يا شيطنت كودكي
و معلوم نيست زير آن چشم هاي بسته
به چه چيز فكر مي كنند
كه گاهي قطره ي اشكي
خيس مي كند
صورت سياهشان را
نه زندان
و نه حتي زيبايي تو
گاهي يك "چرا؟" ي ساده
تو را خواهد كشت
"چرا؟" يي كه ديوانگان
از هيچ هاي بزرگ روبرويشان مي پرسند
مثل زخمي تير خورده اي كه لنگان
در دالان طولاني يك سوال
از چهره ي جواب مي گريزد
گاهي يك "چرا؟" ي ساده
تو را از پاي در خواهد آورد
"چرا؟" يي كه خون فلسفه اش
در رگان نيچه بند نيامد
وقتي كه در كارلو آلبرتو
در برابر چشمان اسبي
زانو زد

آن ها كه با صداي بلند
آبروي كلمات را مي برند
نمي دانند
در فرياد ها چيزي شنيده نمي شود
و مردم گوش خود را
به زمزمه ها مي چسبانند
مشت هاي محكم
از رازها خالي ترند
سكوت آن مرد بهتر مي داند
چگونه مي توان
با شب و سايه معاشرت كرد
در جهان چيزي نيست كه بتواند
چون باد
بوي تو را در خود نگاه دارد
هميشه دستي كه براي گرفتن
مشت مي شود
فقير تر مي ماند
نگاه كن
شن ها از لا به لاي انگشتان بسته ات
چه آسان
تسليم باد مي شوند
خيابان تاريك بود
صداي پاي كسي مي آمد
و قدم هاي ديوانه اي
تنهايي اش را تعقيب مي كرد
آن قدر تنها
كه صداي پاي كسي مي آمد
و ديوانه اي تاريك
به دنبال خودش مي رفت
خيابان تاريك بود
و ماه لبخند روشني بود
كه بر دلقكي تيره مي تابيد
ناگهان ايستاد
پشت به روشني
و سايه اش را بر ديوار
به آغوش كشيد
و ناپديد شد
شب سبك تر شد
هوا روشن تر شده بود
با اينكه ماه نمي تابيد
مردم به خيابان ها ريختند
اما
صداي پاي كسي نمي آمد
در جهاني كه همه چيزش
دو رو داشت
و زندگي قماري بيشتر نبود
هميشه سهم من از زمين
شب بود
و از تو تنهايي
نظمي را از بين خواهد برد
آن كه مي آيد
چيزي را به وجود نخواهد آورد
ما تنها به چيزي كه داريم
قانع مي شويم
پس عاقل باش عزيزم
آن كس كه مي رود
هرگز نمي تواند به قلب كسي باز گردد
فكر مي كنم جهان دايره اي به مركز من است
فكر مي كند جهان دايره اي به مركز اوست
مرگ افتادن اين دو دايره بر هم است
و عشق شايد افتادن طناب دار بر گردنت
هنر يعني
درست همان زمان كه مي توان
در معصوميت عميق يك لحظه
دست فرو برد
و باور دست نخورده نگاهي را
مغلوب يك اطمينان كرد
دروغ نگفت
گاهي هنر يعني
فروتنانه نگاه كوچكي را دزديدن
وقتي كه نمي توان مسئول آن بود

